من
به تو می نگرم
و روزهایی را تصوّر می كنم كه به
یاد ندارم
روز هایی كه من هم مثل تو شش ماهم بود
مادرت را می بینم و مادرم را تصوّر می كنم
در همان نخستین روزهای آشنایی مان ، همان ماه های
اوّل مادر شدنش...
تا صبح كنارت می نشیند و هر چه قصّه می داند در گوشت زمزمه می كند
هر تكان تو، قلبش را تكان می دهد
هر دانه ی اشكت ذهنش را می شوید از هر آنچه جز توست
در آغوش می گیردت و راه می افتد..امروز باید واكسن بزنی عزیزم
برایت شكلك در می آورد و با تو بازی می كند
تا احساس نكنی آن سوزن لعنتی را كه در پای كوچكت فرو می كنند
قلبش دارد از جا كنده می شود امّا به تو لبخند می زند...
تو تب می كنی..او می لرزد
تو ناله می كنی... او اشك می ریزد
تو دست و پا می زنی...او دست و پا می زند!
بزرگتر كه شوی
روزی با خشم به چشمان او خیره خواهی شد
روزی با او دعوا خواهی كرد
و شاید حتی دلش بگیرد از تو...
نمی خواهم آینده ی نساخته ات را سرزنش كنم
مطمئنم
منظورم را می فهمی ...
میدانی
، مادر تنها کسیست که میتوانی برایش ناز کنی
سرش داد و بیداد راه بیندازی ، قهر کنی
اما
باز هم با یك بشقاب غذا، با لبخند می آید و میگوید:
با من قهری با غذا که قهر نیستی!
وقتی كوچكتر بودم هرگاه زمین می خوردم مادرم مرا می بوسید
این روزها خیلی محكم تر زمین می خورم و دردش هزاران برابر است امّا باز هم تنها همان بوسه ها ناجی منند!
می
خواهم بگویم كه گه گاهی فراموش می كنم فرشته ای را كه با من زندگی می كند و از یاد
می برم كه چه خالصانه دوستم دارد اما تو به یادم آوردی، امروز كه تب كردی و مادرت دست و پا می زد!
نامم را تكرار می كردی ، با صدایت كه می لرزید و می لرزاند و دستانت كه به سردی كلامت بود.
چشم گشودم و چشمان بغض كرده ات را دیدم ، چشم های نم ناكت ، اشك نه، همه اش خون بود.
هر نفس به سختی از حنجره ی فشرده ات فرو می رفت ، حبس می شد ،با چه جان كندنی آزادش می كردی.
حال آشفته ات از بحران درونت می گفت ؛ بحرانی بی برهان..
حلّ بحران از برهان خلف ؛
فرض خلف: ما را آدم حساب كردند شمرده شدیم
اثبات:؟؟؟
نتیجه:فرض خلف باطل و حكم و حاكم ثابت می باشد!
ذهنت آنقدر آشفته بود كه همه ی مقدّمه های دنیا را گم كردی..مستقیم..اصل مطلب..
نشد! نشد كه بشود!
از لحاظ دستور زبان "نشد" جمله ای ناقص و بی معناست، چه چیزی نشد؟ چرا نشد؟
ولی من چه خوب فهمیدم ، فهمیدم و نفهمیدم. نفهمیدم چرا؟ چگونه؟
خوابیده بودم، فقط ساعتی..
رؤیای شیرینی را دنبال می كردم كه اندیشیدن به آن حتی سوزش جای باتوم های دیشب را تسكین می داد.
این حقیقتی بود كه میخواستم خود را به آن بیاویزم ، و تو چشمانم را با بغضی گشودی كه ثابت می كرد سالهاست كه در خوابم
هنوز گیج و گنگ بودم كه همه چیز اتّفاق افتاد..
23 خرداد...گفتند اینجا فرانسه نیست ! باخت را قبول كنید! گفتم اینجا ایران است ، من آریائی ام و چیزی را جز حقیقت قبول نمی كنم!
25 خرداد ... من و برادرم به دنبال رآیمان به خیابان آمدیم، من دست خالی برگشتم و برادرم ...برنگشت!
13 آبان..16 آذر..عاشورا..22 بهمن..من هر بار به بهانه ای در جست و جویت آمدم و تكرارت كردم..آزادی!
سالی گذشت..سالی كه هر لحظه اش هزار سال بود.
سالی كه به اندازه ی صد سال برای آزادی جنگیدیم.
به خاك و خون كشاندنمان و ما ایستادیم.
بزرگ شدیم، آگاه شدیم
و آگاهی بزرگترین ثمره ی دویدن ها و از پا نیافتادن هایمان بود.
بازی گوشی های جوانی و كوچه گردی های عصر سرگردانی را كنار گذاشتیم و دل به تسخیر دانایی دادیم.
اگر چه تقویم می گوید كه یك سال گذشته امّا خیابان های این شهر گواهی می دهند كه ما به اندازه ی سی سال تاریخ آفریدیم و به اندازه ی یك عمر افتخار!
و امروز می نگرم به سالی كه غرق در خون و فریاد گذشت و هرآنچه می بینم زیباست، هر چه می شنوم دل نواز است و از همه جا عطر خوش پیروزی می آید!
یك سال استقامت..یك سال صبر..یك سالِ سبز.
مسیر سبزی كه در آن گام نهادیم بی انتهاست و من می دانم كه سبز بودن با وجودم عجین شده و هرچه شود من سبز می مانم! و این سبزی را مدیون یك حماسه ام..حماسه ی 22 خرداد!
از داخل قطاری در حال حرکت که می نگری ، احساس می کنی دنیا از کنار تو می گذرد و تو ثابت نشسته ای، این چنین نیست; دنیا با این همه پیچ و خم و نشیب و فراز همیشه همین جا بوده و این ما هستیم که می گذریم.
تا من نخواهم بگذرم، هیچ روزی شب نمی شود و هیچ سالی تمام نخواهد شد. من باید آماده ی رفتن شوم..
بر مقوّایی با قلمی سبز به خطّی خوانا می نویسم:
« از پنجره ی این خانه نگریستم و افسونم کرد،
آسمانی آبی که می بینم و می دانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم هست»
مقوّا را بر سر در خانه ی 1388 می چسپانم و از آنجا دور می شوم با چمدانی پر از خاطرات و تجربه!
سوار بر قطار . آخرین روز 1388
من از پریدن نمی ترسم.
از سقوط در آتش هم باکی ندارم ; خیلی وقت است که سوخته ام!
من فقط می ترسم که باری دیگر با هزاران امید و آرزو
و دلی سرشار از نشاط و هیجان برای دفع «زردی ها» تلاش کنم
و زردتر از قبل فرود آیم.

چه قدر سرخی با خود آورده ای؟
آیا بسنده ی جسم زار و احوال زرد من هست؟
امّا نه! امسال فقط زردیم از آنِ تو!
سرخیَت را نمی خواهم، من رنگی برای خود یافته ام...
من سبزم..سبزِ سبز
از زیر سایه های درختان کاغذی
و وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان یود
وقتی که چشم های کودکانه و پاک مرا با دستمال تیره ی دروغ بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من ، فواره خون به بیرون پاشید
وقتی فهمیدم سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود جز تیک تاک ساعت دیواری
از آینه پرسیدم نام ناجی خود را
و با سرعت از پلّه ها بالا رفتم تا به خدای خوبم
که بر پشت بام خانه قدم می زند سلام کنم....
فقط لحظه ای سکوت
»قضاوت ممنوع«
پنجره ی افکار شما رو به خیالات من باز نمی شود،
با خیال راحت پنجره را ببندید ، خدایی نکرده هوای سرد آزارتان ندهد!
آه...از این پنجره های دوجداره بیزارم
دو لایه شیشه ی لعنتی فاصله ی صدای گرم توست و اشک های سرد من
روی پنجره ی یخ زده »ها« می کنم و بر قطره های بخار قلب کوچکی می کشم


تو از آن طرف می بینی،لبخند میزنی و می پنداری که عاشق و خوشم!
انگشتم را دوباره بالا می آورم تا نقّاشی ام را کامل کنم...نشان دهم که قلبم شکسته
امّا..نه!..بگذار خیال کنی که خویم..دستی تکان می دهم برایت
و به زور هزاران ماهیچه ی بازنشسته لبخندی می زنم...
امّا
به هر موجی كه می گفتم غم خویش، سرش را به سنگ می زد و باز می رفت
كیش. 10.11.1388

سر تا پا سیاه پوشیده ام و افسوس می خورم
افسوس روزهایی را كه می توانستم صورتی بپوشم یا آبی و قرمز و سبز اما مشكی بر تن كردم
فكر می كردم فرصتِ تجربه ی همه ی رنگ ها هست
..
نمی دانستم به این زودی عضو دنیای آدم بزرگ ها می شوم
ای تو که برفراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ای
ای ستاره که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ای
(فروغ فرخزاد)
ببین مرا که در این سکوت شب
دل به چشمک های تو باخته ام
حال که به من می نگری
گویی هم صحبت خود را یافته ام
مگر تو هم آگاهی
از آه و بغض فرزندان خاک
که چنین به قلب آسمان پناه برده ای
ای ستاره، ای ستاره ی خوب و پاک
ای ستاره عاقبت از اینجا، می روم
خنده به لب، خونین دل
می روم ، از دل من دست بردار
ای امید بیهوده ی بی حاصل
دلم را می برم تا دورش سازم
از این شهر سرد و ویرانه
می روم تا زنده به گورش سازم
چه کنم با این دل دیوانه؟!
تک غنچه ی شادی بودم
دست غم آمد و من را چید
یک آه شدم، هزاران افسوس
غنچه بهاران را ندید
ستاره جای خود را به شبنم داد
او هم از این آه خسته شد
بامدادی سرخ و نسیمی دیگر
چشمان من هم کم کم بسته شد

ای کودکی خوبم ،
تو رفتی و پچ پچ های در گوشی دخترانه مان تبدیل شد به فریادهای مردانه
تا فردا را با فریادهایمان بسازیم.
بعد از تو به خیابانها آمدیم و فریاد کشیدیم "زنده باد" "مرده باد"!
ای کودکی خوبم تو که رفتی، نقّاشی هایمان از یک برگه ی سفید ساده به دیوارهای دود گرفته و بلند محلّه یمان انتقال یافت
ای کودکی خوبم تا تو بودی، مشغول یادگیری الفبا ،خواندن و نوشتن بودیم، تو رفتی و ما از آموخته هایمان دورغ ، افتراء و توهین ساختیم
ای کودکی خوبم رفتی و ما در یک بازی ناخواسته مقتول همبازی هایمان شدیم.
و آنان که دستشان به خون آلوده بود
از عشق گفتند، از خدا...
آن روزها غصّه هایت را آهسته با خود زمزمه می کردی، سرت را به سینه می فشردی و زیر لب خواسته هایت را می گفتی. خدا چه قدر به تو نزدیک بود! تو جایگاه خدا را می دانستی و خانه اش را..
تو رفتی و ما خدا را گم کردیم و حال در آسمان ها به دنباش میگردیم
بعد از تو ما باز هم قایم باشک بازی کردیم، آنقدر چشمانمان را بستیم تا همه از ما دور شدند و حال که می نگریم هیچ کس نیست، حال باید به تنهایی گمشده ها را پیدا کرد.
تو رفتی و زندگی »دخالت ممنوع« شد
تو رفتی و سوال پرسیدن بر ما حرام شد
تو رفتی ، من ماندم و یک عروسک خاکی که او هم قهر کرده و دیگر هیچ نمی گوید، فقط به چشمانم زل زده، با نگاهی به سردی نگاه های ما به همدیگر.
ای کودکی خوبم،ای دوران بخشندگی و فراموشی و صادق بودن و سادگی
ای کودکی خوبم در خاطرم بمان نه در خاطره هایم
به کدامین گناه مرا به سکوت و حبس حکم می دهید؟
مهم نیست که هم خانه ها بیدار خواهند شد،
فقط می خواهم با یک فریاد سبز طلسم این سرما را بشکنم.
دهانم را می بندید تا صدایی نشنوید ، نمی دانید که نفس کشیدن هم سخت می شود.
نزدیک غروب آفتاب است و من به فکر صبحم ، من صبح را دوست دارم
ولی چه زود شب ها طولانی شد و تا صبح باید آنقدر ثانیه ها را بشمرم تا عدد کم بیاید.
پس این یلدای لعنتی کی می رسد؟!
شاید هم رسیده...فقط به من همیشه در خواب بگویید،
آیا هر روز که می گذرد شب بلندتر می شود یا کوتاه تر؟!
آنقدر حرکت نکرده ام که دست و پایم بی حس شده،
می خواهم از این نیمکت بلند شوم ولی باز شانه هایم را فشار میدهی
و به نشستن وادارم می کنی.
حتی خون هم فایده ی به جریان افتادن را فراموش کرده است
و هر لحظه سردتر و سردتر می شوم.
تو دستان کبودم را می گیری و بر گونه های داغت می گذاری.
من فقط به یک نقطه می نگرم و حضورت را در کنارم احساس نمی کنم،
شاید هم نمی خواهم که احساس کنم.
آن رایحه ی خوشی که با خود به همه جا می کشانی را استشمام نمی کنم،
نمی خواهم که استشمام کنم.
من این حس را دوست دارم
یک نوع اغماء ساختگی
از نبودن و نشنیدن و سوژه ی داغ نبودن لذّت می برم
شاید کم کم فراموش بشوم...
چند سیلی محکم بر صورتم می زنی و مدام نامم را تکرار می کنی،
فایده ندارد! من به سیلی خوردن هم عادت کرده ام،
بزن،باز هم بزن.
بس است از این عصرهای جمعه که بی تو می گذرند گفتن،
ما ایرانی ها یاد گرفته ایم که حتی شب یلدا را هم پاس بداریم
و من می دانم که این شب هم روزی تمام خواهد شد.
چه قدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی
بهار می شود و ما دوباره سبز می شویم؟ تمام می شود،تمام فصل بی عدالتی!؟
چه قدر سر سپرده ی دروغ دلقکان شدن چه قدر خام اشوه ی عروسکان ساعتی
همیشه صفر سهم ما،بیست سهم دیگر به جرم دست و پا زدن در این کلاس لعنتی
کلاغ پر، پرنده پر، فرشته پر، ستاره پر از این زمین یخ زده، از این هوای لعنتی
پدر سبزم مرا ببخش که این همه سال تو بودی و ندیدمت و آنگاه که به پشت و پناهی نیاز داشتم دوباره سراغت را گرفتم،تو از بی وفایی من دلخور نشدی ،تو تا نفس آخر کنارم بودی..ممنونم پدر،ممنونم
و حال ای پدر عزیزم آرام بخواب که ما جوانان ایران از همیشه بیدارتریم و راهت را ادامه خواهیم داد
خوش به حال فرشتگان، چه میهمانی دارند امشب..
و این عقل من نیست که مجبورم می کند ، این عقل توست.
این دل من نیست که برایش قدم بر میدارم ، هر قدمم برای توست.
و دل بیچاره و نصفه نیمه و ناقصم که میگویند خانومی شده ! خون گریه
می کند و قسمم می دهد که نروم، بایستم و لحظه ای به تمنّایش توجّه کنم.
خودش می داند که بی فایده است،
خیلی وقت است که حکومت عقلانی حاکم این جسم بی اراده ام شده.
اینجا عقل تصمیم می گیرد
نه عقل من، عقل تو!
به لحظه لحظه ی لبخند کم یابت قسم ، نگفتم تا چای سبزت را با
غم خود تلخ کنم
گفتم تا دلم شاید کمی قانع شود،
تا بعد از مدّت ها احساسات خاک گرفته و پژمرده ام نسبت به تو را به یادش
آورم و خاطرات...
خاطرات کم عاشقانه دوست داشتنت را به رُخش بکشم
تا این دل پریشون لعنتی شرمنده ات شود
و ساعتی آرام بگیرد
و فقط نظاره گر قدم برداشتن عاقلانه ام باشد
در جلسه ی امتحان عشق ، من مانده ام و یک برگه ی سفید!
درد دل من یک دنیا حرف ناگفتنی است و یک بغل تنهایی که در این برگه جا نمی شود
و این سکوت بغض آلود..
عشق تو نوشتنی نیست
در برگه ام یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است...
برگه ها بالا!
تبلیغات

